بسم  رب الحسین (ع)
بسم  رب الحسین (ع)

روز یکم محرم بود که دلم پرکشید برای زیارت سیدالشهدا و تصمیم گرفتم که در دهه محرم الحرام به کربلا بروم و خدمتی حسینی داشته باشم. روز هفتم محرم نیز فرا رسید شور و اشتیاق من برای خدمت حسینی و زیارت اباعبدالله الحسین ( ع) بیشتر شد . آرام و قرار نداشتم در عصر همان […]

روز یکم محرم بود که دلم پرکشید برای زیارت سیدالشهدا و تصمیم گرفتم که در دهه محرم الحرام به کربلا بروم و خدمتی حسینی داشته باشم.

روز هفتم محرم نیز فرا رسید شور و اشتیاق من برای خدمت حسینی و زیارت اباعبدالله الحسین ( ع) بیشتر شد . آرام و قرار نداشتم در عصر همان  روز سردرد و کسالت عجیبی هم خود و همسرم  را دچار کرد شروع به گریه کردن کردم و شکایت خودم را به فاطمه الزهرا کردم که در این ایام مبارک باید در مراسم تعزیه سالار شهیدان شرکت کنم و نباید در خانه بمانم …

نزدیک اذان صبح بود که نجوی در گوشم صدا می کرد بلند شو بلند شو نماز بخوان من بیدار شدم چند صلوات آرام فرستادم و بعد از وضو گرفتن  نماز صبح را بجای آوردم و دعا کردم و حس کردم حالم خوب شده بود بعد از چند دقیقه چشمانم دوباره گرم شد و دوباره نجوا در گوشم شروع به گفتن کرد بلند شو باید به کربلا بروی از جام بلند شدم و یک حس ترسی بر من غلبه کرده بود و من از شدت حس ترس از تصمیم خود برای رفتن به زیارت کربلا صرف نظر کرده بودم و بار دیگر استراحت کردم دوباره همان نجوا به گوشم رسید به خودم گفتم همسرم بیمار و نیاز به استراحت دارد صدای  نجوای می آمد و گفت خانم شما با ماست شما باید به سمت کربلا بیایی و بلند شدم و از قبل کیف مسافرتم که محتوای درونش مدارک پاسپورت را که از روز اول محرم آماده کرده بودم را با خود بردم، این اولین باری بود که من بدون خداحافظی با خانواده ام به مسافرت می رفتم؛ نگاهی به آنها کردم همه خواب بودن و دل من بی قرار حسین ؛ به سمت ترمینال حرکت کردم در بین راه به ماشینی برخوردم که مقصدش آبادان و دنبال مسافرمی گشت  راننده به من گفت: کجا میروی؟ گفتم میروم به سمت آبادان ؛ راننده گفت: خودم آبادان میروم با من بیایید . در مسیر متوجه شدم مقصد راننده شلمچه است و برای خواندن زیارت عاشورا داشت می رفت که همراه راننده تا مرز شلمچه همسفر شدم .

در حال و هوای خودم بودم که متوجه شدم به شلمچه رسیدیم ، میخواستم هزینه به راننده بدم که راننده قبول نکرد و فقط ۱۰ هزار تومان از من به عنوان تبرک  گرفت و گفت سعادتی که نصیب من شده که شما همسفرم شدید و ازش تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم و از راننده خدافظی کردم و به مسیر خودم به خروجی مرز بود راهی شدم درخاک عراق با یکی از رانندگان آشنا شدم و مدتی منتظرتکیمل ماشین زایران شدم بعد از تکمیل ماشین به سمت نجف حرکت کردیم و مسیر حدود ۵ ساعته طی کردیم بلافاصله که  وارد نجف شدیم خدمت حضرت امام علی (ع) رسیدم و زیارت را بجای و چند رکعت نماز را زیارت را بجای آوردم.

ناهار به همراه زایران در مناطق حسینی در حرم فاطمه الزهرا وکمی  هم استراحت کردم ؛ اون خواب خیلی شیرین بود مثل اینکه در آغوش مادر خوابیده باشی که بعد از بیدار شدن به سمت وضو خانه رفتم و وضو گرفتم نماز مغرب و عشا به همراه نماز گزاران به صورت جماعت خواندم بعد از صرف شام به راز ونیاز پرداختم بعد از نماز صبح شروع به حرکت به سمت کوفه کردم بعد از زیارت مسلم بن عقیل و هانی و دیگر اماکن مذهبی ساعت ۱۰ صبح شده بود تصمیم به حرکت به سمت کربلا کردم تقریبا ساعت ۱۱:۳۰ رسیدم چون مسیر خیلی شلوغ بود من الان کربلا رسیدم به سمت بین حرمین رسیدم .حقیقتا متحیر شدم اول به زیارت کدامین امام بزرگوار  بروم حضرت عباس (ع)  یا امام حسین (ع)  دو رکعت در بین الحرمین خوندم به دلم آمد که به سمت حرم اباعبدالله الحسین (ع)  بروم در درون حرم خیلی شلوغ بود موقع نماز ظهر بود که درنزدیکی حرم شروع به نماز خواندن جماعت ظهر و عصر کردم در کنار من مردی بلند قامت بنام علاء کربلایی بود از من سوال کرد شما ایرانی هستی گفتم بله گفت شما مترجم ما میشوی گفتم بله  گفت ما در بیمارستان سفیر حسین نیاز به مترجم داریم می آیید به ما کمک کنید .عجب اتفاق عجیبی هستش بیشتر پزشکان متوجه بیماران ایرانی نمی شن من بعد از نماز با زائر عراقی  راهی بیمارستان شدم خیلی خوشحال بودم چون میتونستم خدمتی بکنم با علی یا همان ابو رقیه وارد بیمارستان شدیم ایشان سوپروایزر بیمارستان بود و من  را به مدیر داخلی معرفی کرد بعد ایشان من را به پزشکان عراقی معرفی کرد دو یا سه ساعتی به عنوان مترجم بودم .پزشک جراح عراقی متوجه شد که من به کار درمان وارد هستم و بعد من را به  اورژانس معرفی کرد و در اورژانس خدمت رسانی می کردم بعد از چند ساعت خدمت  برای استراحت رفتم تمام زمان استراحتم ۳ ساعت بیشتر نبود که احساس میکردم خیلی  پرانرژی هستم و بسیار زیاد استراحت کردم دوباره بلند شدم دیدم اورژانس خودش را به حالت آماده باش در آمده برای آنهایی که در عزاداری قمه زنی میکردن؛  من و یک پرستار یک میز پانسمان و ست جراحی از ساعت ۵ صبح شروع به بخیه زدن و پانسمان کردیم خیلی شلوغ بود تا نزدیک به ساعت ۱۱ ظهر بود بعد از آن در بیمارستان نشسته بودم و داشتم به مراسم مقتل خوانی گوش میدادم  بعد از نماز ظهر و عصر در بین الحرمین آماده شدم و نماز را انجا بجای آوردم و بعد از طلب رخصت و خداحافظی از امامین بزرگوار برای برگشتن به خانه آمده شدم و به سوی مرز حرکت کردم بعد از گذشت چند ساعت به مرز رسیدم و حدودا ساعت 12 شب بود که منزل رسیدم و پس از وارد شدن به منزل همسرم درجواب سلام علیکم اهل بیت گفت بعداز رفتن شما کسالت من خوب شده بود و عجیب تر از همه یک بوی خوش در منزل می پیچد من به همسرم گفتم بله این است که اهل بیت کافیه یک نگاه به شما بکنند و آنها در سختی تنها نمی گذارند و ما شیعیان و محبان امام حسین (ع) همیشه یاد و فداکاری های یاران باوفایش را در دلهایمان زنده نگه میداریم .

روز یکم محرم بود که دلم پرکشید برای زیارت سیدالشهدا و تصمیم گرفتم که در دهه محرم الحرام به کربلا بروم و خدمتی حسینی داشته باشم.

روز هفتم محرم نیز فرا رسید شور و اشتیاق من برای خدمت حسینی و زیارت اباعبدالله الحسین ( ع) بیشتر شد . آرام و قرار نداشتم در عصر همان  روز سردرد و کسالت عجیبی هم خود و همسرم  را دچار کرد شروع به گریه کردن کردم و شکایت خودم را به فاطمه الزهرا کردم که در این ایام مبارک باید در مراسم تعزیه سالار شهیدان شرکت کنم و نباید در خانه بمانم …

نزدیک اذان صبح بود که نجوی در گوشم صدا می کرد بلند شو بلند شو نماز بخوان من بیدار شدم چند صلوات آرام فرستادم و بعد از وضو گرفتن  نماز صبح را بجای آوردم و دعا کردم و حس کردم حالم خوب شده بود بعد از چند دقیقه چشمانم دوباره گرم شد و دوباره نجوا در گوشم شروع به گفتن کرد بلند شو باید به کربلا بروی از جام بلند شدم و یک حس ترسی بر من غلبه کرده بود و من از شدت حس ترس از تصمیم خود برای رفتن به زیارت کربلا صرف نظر کرده بودم و بار دیگر استراحت کردم دوباره همان نجوا به گوشم رسید به خودم گفتم همسرم بیمار و نیاز به استراحت دارد صدای  نجوای می آمد و گفت خانم شما با ماست شما باید به سمت کربلا بیایی و بلند شدم و از قبل کیف مسافرتم که محتوای درونش مدارک پاسپورت را که از روز اول محرم آماده کرده بودم را با خود بردم، این اولین باری بود که من بدون خداحافظی با خانواده ام به مسافرت می رفتم؛ نگاهی به آنها کردم همه خواب بودن و دل من بی قرار حسین ؛ به سمت ترمینال حرکت کردم در بین راه به ماشینی برخوردم که مقصدش آبادان و دنبال مسافرمی گشت  راننده به من گفت: کجا میروی؟ گفتم میروم به سمت آبادان ؛ راننده گفت: خودم آبادان میروم با من بیایید . در مسیر متوجه شدم مقصد راننده شلمچه است و برای خواندن زیارت عاشورا داشت می رفت که همراه راننده تا مرز شلمچه همسفر شدم .

در حال و هوای خودم بودم که متوجه شدم به شلمچه رسیدیم ، میخواستم هزینه به راننده بدم که راننده قبول نکرد و فقط ۱۰ هزار تومان از من به عنوان تبرک  گرفت و گفت سعادتی که نصیب من شده که شما همسفرم شدید و ازش تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم و از راننده خدافظی کردم و به مسیر خودم به خروجی مرز بود راهی شدم درخاک عراق با یکی از رانندگان آشنا شدم و مدتی منتظرتکیمل ماشین زایران شدم بعد از تکمیل ماشین به سمت نجف حرکت کردیم و مسیر حدود ۵ ساعته طی کردیم بلافاصله که  وارد نجف شدیم خدمت حضرت امام علی (ع) رسیدم و زیارت را بجای و چند رکعت نماز را زیارت را بجای آوردم.

ناهار به همراه زایران در مناطق حسینی در حرم فاطمه الزهرا وکمی  هم استراحت کردم ؛ اون خواب خیلی شیرین بود مثل اینکه در آغوش مادر خوابیده باشی که بعد از بیدار شدن به سمت وضو خانه رفتم و وضو گرفتم نماز مغرب و عشا به همراه نماز گزاران به صورت جماعت خواندم بعد از صرف شام به راز ونیاز پرداختم بعد از نماز صبح شروع به حرکت به سمت کوفه کردم بعد از زیارت مسلم بن عقیل و هانی و دیگر اماکن مذهبی ساعت ۱۰ صبح شده بود تصمیم به حرکت به سمت کربلا کردم تقریبا ساعت ۱۱:۳۰ رسیدم چون مسیر خیلی شلوغ بود من الان کربلا رسیدم به سمت بین حرمین رسیدم .حقیقتا متحیر شدم اول به زیارت کدامین امام بزرگوار  بروم حضرت عباس (ع)  یا امام حسین (ع)  دو رکعت در بین الحرمین خوندم به دلم آمد که به سمت حرم اباعبدالله الحسین (ع)  بروم در درون حرم خیلی شلوغ بود موقع نماز ظهر بود که درنزدیکی حرم شروع به نماز خواندن جماعت ظهر و عصر کردم در کنار من مردی بلند قامت بنام علاء کربلایی بود از من سوال کرد شما ایرانی هستی گفتم بله گفت شما مترجم ما میشوی گفتم بله  گفت ما در بیمارستان سفیر حسین نیاز به مترجم داریم می آیید به ما کمک کنید .عجب اتفاق عجیبی هستش بیشتر پزشکان متوجه بیماران ایرانی نمی شن من بعد از نماز با زائر عراقی  راهی بیمارستان شدم خیلی خوشحال بودم چون میتونستم خدمتی بکنم با علی یا همان ابو رقیه وارد بیمارستان شدیم ایشان سوپروایزر بیمارستان بود و من  را به مدیر داخلی معرفی کرد بعد ایشان من را به پزشکان عراقی معرفی کرد دو یا سه ساعتی به عنوان مترجم بودم .پزشک جراح عراقی متوجه شد که من به کار درمان وارد هستم و بعد من را به  اورژانس معرفی کرد و در اورژانس خدمت رسانی می کردم بعد از چند ساعت خدمت  برای استراحت رفتم تمام زمان استراحتم ۳ ساعت بیشتر نبود که احساس میکردم خیلی  پرانرژی هستم و بسیار زیاد استراحت کردم دوباره بلند شدم دیدم اورژانس خودش را به حالت آماده باش در آمده برای آنهایی که در عزاداری قمه زنی میکردن؛  من و یک پرستار یک میز پانسمان و ست جراحی از ساعت ۵ صبح شروع به بخیه زدن و پانسمان کردیم خیلی شلوغ بود تا نزدیک به ساعت ۱۱ ظهر بود بعد از آن در بیمارستان نشسته بودم و داشتم به مراسم مقتل خوانی گوش میدادم  بعد از نماز ظهر و عصر در بین الحرمین آماده شدم و نماز را انجا بجای آوردم و بعد از طلب رخصت و خداحافظی از امامین بزرگوار برای برگشتن به خانه آمده شدم و به سوی مرز حرکت کردم بعد از گذشت چند ساعت به مرز رسیدم و حدودا ساعت 12 شب بود که منزل رسیدم و پس از وارد شدن به منزل همسرم درجواب سلام علیکم اهل بیت گفت بعداز رفتن شما کسالت من خوب شده بود و عجیب تر از همه یک بوی خوش در منزل می پیچد من به همسرم گفتم بله این است که اهل بیت کافیه یک نگاه به شما بکنند و آنها در سختی تنها نمی گذارند و ما شیعیان و محبان امام حسین (ع) همیشه یاد و فداکاری های یاران باوفایش را در دلهایمان زنده نگه میداریم .

خبرنگار افتخاری احمد سالمی

تیم رسانه ای پایگاه خبری تحلیلی تقریر نیوز